افسر بعثي گفت: فرمانده شما سوار بر اسب سفيدي بود و تيراندازي ما بر او اثر نميكرد
اج محسن وزوايي/ ققنوس فاتح لانه جاسوسي، بازي دراز و خرمشهر
محسن وزوايي، در پنجم مرداد ماه سال 1339 در محله نظام آباد تهران، در دامان خانواده اي اصيل و مذهبي ديده به جهان گشود. شهيد وزوايي، دبستان و متوسطه را با نمرات عالي سپري كرد. دوره دبيرستان را در مدرسه دكتر هشترودي تهران گذراند و پس از گرفتن ديپلم، با كسب رتبه اول شيمي دانشگاه صنعتي شريف، مشغول به تحصيل شد. محسن وزوايي، در سال هاي نوجواني با راهنمايي هاي مؤثر پدر فرزانه اش، مرحوم حاج حسين وزوايي كه از هم رزمان مرحوم آيت اللّه كاشاني بود، قدم به وادي مبارزات ضد استبدادي گذاشت. پس از ورود به دانشگاه، به جريان مكتبي انجمن هاي اسلامي دانشجويان اين دانشگاه پيوست و هم زمان با شركت در فعاليت هاي سياسي و جلسات عقيدتي، از سال 1356 مسئوليت هدايت و جهت دهي به مبارزات دانشجويي ضد ديكتاتوري را در سطح دانشگاه شريف عهده دار شد.
مبارزات سياسي قبل از انقلاب
در سال هاي ورود شهيد محسن وزوايي به دانشگاه، ايشان نقش فعالي در تشكيلات اسلامي دانشگاه از خود نشان مي داد. اين جوان مبارز و پرشور، از تظاهرات خونين 17 شهريور ماه 1357 تا 12 بهمن 1357 و ورود امام خميني رحمه الله به ايران، در همه صحنه ها از جمله پيشتازان و جلوداران تظاهرات مردمي بود. او در روزهاي پرتلاطم انقلاب نيز نقش حساس هدايت را بردوش مي كشيد و در درگيري هاي مسلحانه و سرنوشت ساز 19 بهمن تا 22 بهمن 1357، حضوري پرثمر داشت. شهيد وزوايي در تصرف دو پادگان مهم جمشيديه و عشرت آباد نيز شهامت بالايي از خود نشان مي داد.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي
شهيد محسن وزوايي پس از پيروزي انقلاب اسلامي، با عزمي استوار و عقيده اي پاك و بدون وابستگي به گروه هاي سياسي، با ايمان و اتكا به خداوند، سراپاي وجود خود را در خدمت انقلاب اسلامي تحت فرمان رهبر كبير انقلاب قرار داد. با تشكيل جهاد سازندگي، به عضويت اين نهاد درآمد و براي خدمت به مردم، راهي لرستان شد. او افزون بر جهاد سازندگي، در كميته انقلاب اسلامي، بسيج مستضعفان و آموزش و پرورش نيز خدمت كرد.
شهيد محسن وزوايي از نخستين دانشجويان پيرو خط امام بود كه در جريان راهپيمايي برضد سياست هاي مداخله گرايانه آمريكا در ايران، در سالروز كشتار دانش آموزان به دست رژيم پهلوي و سالگرد تبعيد امام خميني رحمه الله عهده دار حركتي شد كه رهبر انقلاب، از آن با تعبير بديع «انقلابي بزرگ تر از انقلاب اول» ياد فرمودند و به اين ترتيب، شهيد وزوايي از جمله «علمداران گمنام انقلاب دوم» گرديد.
سخنگوي جوانان انقلابي
شهيد محسن وزوايي پس از 13 آبان 1358، به علت معلومات فراوان عقيدتي و سياسي، بهره هوشي وافر و نيز تسلط بر زبان و ادبيات انگليسي، مسئوليت سخنگويي دانشجويان مسلمان پيرو خط امام رحمه الله را در كنفرانس هاي پياپي و مصاحبه با گزارشگران رسانه هاي خارجي برعهده گرفت. هر از چند گاهي سيماي پرصلابت و مصمم او، در تمامي رسانه هاي ارتباط جمعي غرب، به عنوان سخنگوي جوانان طرفدار امام خميني رحمه الله منعكس مي شد.
شروع جنگ تحميلي
شهيد محسن وزوايي در سال 1358 هم زمان با كار تبليغاتي در جمع دانشجويان پيرو خط امام، بلافاصله با تشكيل سپاه به پاسداران پيوست و در دوره اي فشرده، آموزش هاي چريكي را در سپاه آموخت. او مدتي در سپاه به عنوان فرمانده مخابرات انجام وظيفه كرده، سپس سرپرستي واحد اطلاعات ـ عمليات را به عهده گرفت. شهيد وزوايي به دنبال تجاوز عراق به ايران، داوطلبانه به جبهه غرب عزيمت كرد. با ورود او به اين منطقه، تحولي پديد آمد؛ به گونه اي كه در عمليات سرنوشت ساز پارتيزاني به عنوان فرمانده گردان، مسئوليت محور تنگ كورك تا حد فاصل تنگ حاجيان را برعهده گرفت و ضمن حمله اي پارتيزاني به مواضع و استحكامات دشمن، به كمك هم رزمان خود، ارتفاعات حساس و سوق الجيشي تنگ كورك را از تصرف قواي اشغالگر بعث خارج ساخت.
امداد غيبي
در عمليات جديدي كه از سوي رزمندگان اسلام در ارديبهشت ماه 1360 طرح ريزي شده بود، شهيد محسن وزوايي فرمانده گردان شد. در اين عمليات، او با آن كه مجروح شده بود، ولي با گامي استوار و خستگي ناپذير و روحي اميدوار به نبرد ادامه مي داد. در حين عمليات، بيشتر رزمندگان شهيد يا مجروح شده و تنها محسن و چند رزمنده ديگر زنده بودند؛ و شگفت آن كه همين چند نفر، توانستند 350 تن نيروهاي كماندوي بعث عراق را به اسارت بگيرند. در حين تخليه اسيران، يكي از افسران عراقي با اصرار خواستار ملاقات با فرمانده نيروهاي ايراني شده بود. دوستان محسن به علت مسايل امنيتي، شخصي ديگر غير از او را معرفي كردند، ولي افسر بعثي ناباورانه گفت: «نه! اين فرمانده شما نيست. او سوار بر يك اسب سفيدي بود و ما هر چه به طرفش تيراندازي مي كرديم، به او كارگر نمي شد. من او را مي خواهم ببينم». شهيد محسن وزوايي در مصاحبه اي از اين واقعه، به عنوان «عنايت ائمه هدي عليهم السلام به رزمندگان اسلام» اشاره كرد.
تحمل درد جراحت
شهيد محسن وزوايي، نقش فعالي در طراحي عمليات فتح بلندي هاي «بازي دراز» ايفا كرد و در همين نبرد به شدت مجروح شد و به تهران انتقال يافت. او در بيمارستان با وجود درد بسيار، ناله نمي كرد و به يكي از پزشكان كه از مقاومت او در برابر درد ابراز شگفتي كرده بود گفت: «آقاي دكتر! من هر چه بيشتر درد مي كشم، بيشتر لذت مي برم و احساس مي كنم از اين طريق به خداي خودم نزديك مي شوم».
بازگشت به خط مقدم
شهيد محسن وزوايي، پس از بهبودي نسبي از مجروحيت، قدم به معركه اي گذاشت كه فرجام آن، آزادسازي خرمشهر اشغال شده بود.
او در طول جنگ تحميلي، در عمليات هاي متعدد با مسئوليت هاي گوناگون حضور داشت. در 20 آذر 1360، در عمليات مطلع الفجر فرمانده بود. در اسفند سال 1360 فرمانده گردان حبيب بن مظاهر و تيپ تازه تأسيس محمد رسول اللّه صلي الله عليه و آله گرديد كه در عمليات فتح المبين، اين گردان نوك عمليات بود. با تأسيس تيپ 10 سيدالشهداء، فرمانده اين تيپ شد. همين تيپ، در 23 فروردين ماه 1361 وارد عمليات بيت المقدس شد و براي اجراي بهتر عمليات، با تيپ حضرت رسول صلي الله عليه و آله ادغام گرديد و شهيد وزوايي نيز فرماندهي محور اصلي را عهده دار شد.
عروج عاشقانه
شهيد محسن وزوايي، از كساني بود كه نماز و عبادتش رنگي عاشقانه داشت. او هم چون عابدان راستين با خداي خويش راز و نياز مي كرد. او در اردوگاه جبهه هاي ايران، شيوه زندگي در محضر يار را فرا گرفت و راه و رسم حضور در محضر خدا را آموخت و خود را لايق عروج كرد. محسن وزوايي، اين عاشق وارسته و آگاه، پس از ماه ها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام و حماسه آفريني در عمليات هاي متعدد و به ويژه بيت المقدس، سرانجام در دهم ارديبهشت ماه سال 1361، در 22 سالگي هنگام هدايت نيروهاي تحت امر خود، بر اثر اصابت گلوله و تركش به شهادت رسيد.
وصيت نامه شهيد محسن وزوايي: (صفحه اول اين وصيت نامه بدست نيامده است ) …
بسم الله الرحمن الرحيم
ما ترس از شهادت نداريم و اين تنها آرزوي ماست در اين جبهه ها خداوند را مشاهده مي كنيم كه چگونه ملتمسانه به كمك رزمندگان اسلام مي شتابد و آنها را نصرت مي دهد و به مصداق آيه شريفه كه مي فرمايد كم من فئة قليله غلبت فئة كثيرة را مي بينيم كه تعداد محدود لشكريان سپاه اعم از سپاه و ارتش و نيروهاي مردمي بر تعداد كثيري از نيروهاي دشمن غلبه مي نمايد.
بياد دارم در عمليات بازي دراز در قسمتي از عمليات مقداد ما ۶ نفر بوديم و بر ۳۰۰ نفر غلبه پيدا نموديم. در جبهه ها چنان روحيه ايمان و ايثار مفهوم پيدا ميكند كه گويي اصلا قابل تصور نيست هنگاميكه در قسمتي از عمليات صحبت از داوطلب شهادت مي شود دعوا بين برادران مي افتد. اينها ارزشهايي است كه ملت الله ارزاني بشريت داشته است.
حقير بزرگترين افتخار خودم را عبوديت به در گاه احديت مي دانم. مي خواهم بگويم اي عازمان و اي عاشقان لقاء الله، اي مخلصين اخلاق و اي كساني كه مشغول رياضت كشيدن جهت نزديكي به درگاه خدا هستيد، بياييد تا ببينيد در جبهه ها چگونه برادران شما به آن درجه از نزديكي به درگاه خداوند رسيده اند كه نوجوان تازه داماد پس از ۳ ساعت كه از عروسيش ميگذرد در جبهه حاضر مي شود؛ آخر در كدامين مكتب چنين ارزشهايي را سراغ داريد؟
خدا را شاهد مي گيريم هنگامي كه در ۱۴ شهريور ۱۳۶۰ در سر پل ذهاب بواسطه اصابت گلوله تانك زخمي شده بودم، خون زيادي از بدنم رفته بود؛ وقتي به كمك الهي نجات پيدا كردم، در بيمارستان زجر زيادي مي بردم؛ آنگونه كه شايد قابل تصور نباشد بطوريكه در يك شب ده عدد واليوم ۱۰ به من تزريق شد تا كمي آرام گرفتم اما هنگامي كه درد مي كشيدم در عين زجر بدني، از لحاظ معنوي و روحي لذت مي بردم. حس مي كردم كه بار دوشم سبك مي شود و هنگامي كه شخص پرستار مراقب من، به مسخره مي گفت چرا اين كارها را كردي و خودت را به اين روز انداختي، به خميني بگو تا بيايد درستت كند، به او گفتم خدا خودش درست مي كنه و همينطور هم شد.
والله قسم وقتي كمي از فشار كارم كم مي شود در خود احساس ضعف و كوچكي مي كنم. آخر ميدانيد اي امت شهيد پرور ايران امروز در شرايطي هستم كه لحظه اي غفلت، خيانت به اسلام و قرآن است.
بايد با هم براي خدا تا آنجا كه در توان داريم كوشش كنيم. امروز تمام مزدوران و طاغوتيان به مقابله با انقلاب عزيز اسلامي پرداخته اند در راس آن به تعبير امام، شيطان بزرگ آمريكا و به دنبال او تمامي وابستگان ديگرش. پس از خدا غافل نشويد كه پشيماني سودي ندارد و ما بايد به تعبير امام تكليف را عمل كنيم. اگر توانستيم پيروز مي شويم و اگر كشته هم بشويم شهيد هستيم و اين نيز خود پيروزي است.
پس ما نبايد نگراني داشته باشيم؛ اين منافقان از خدا بي خبر بايد بدانند كه ملت آنها را شناخته است. اكنون كه ملت در جبهه ها حاضر شده است شما بيشتر ملت بيگناه را ترور مي كنيد. شما نامردان تاريخ هستيد كه روي تمامي جباران تاريخ را از يزيد بن معاويه گرفته تا به هيتلر سفيد كرده ايد. شرمتان باد اي خود فروختگان به اجنبي! آخر چگونه حاضر مي شويد از كودكان شيرخوار گرفته تا روحانيون معظم و جان بر كف، اين راهيان راه الله را ترور نماييد؟
اين امت بايد بداند از بزرگترين خطراتي كه انقلاب را تهديد مي كند، آفت نفوذ خطوط انحرافي در خط اصلي انقلاب يعني همانا خط امام است؛ پس خط امام را دنبال كنيد و امام را تنها نگذاريد كه نمي گذاريد. شما امت مسلمان ايران در تاريخ جهان نمونه هستيد. شما فرزنداني تربيت نموده ايد كه شهادت را بالاترين سعادت خود مي شمارند و فقط روي پشتوانه الهي حساب مي كنيد و شكست در راه چنين حركتي مفهومي ندارد.
خدا را شكر مي كنم كه نعمت زجر كشيدن در راهش را نصيبم نمود. خدا را شكر مي كنم كه نعمت شركت در عمليات به منظور روشن كردن سرزمينهاي سرد و بي روح گشته از وجود صداميان به نور خدايي نصيبم شد و از خدا مي خواهم كه شهادت در راهش را نصيبم فرمايد و آنگاه كه به مشيت الهي از اين دنياي فاني رفتم در زمره شهدا به حساب مي آيم و از خدا مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذارد كه بنده اي حقير و زبون هستم و به درگاه كسي غير از تو نميتوانم رو بياورم. اللهم ارزقنا شهادة في سبيلك
و اما پدر و مادرم از وجود داشتن چنين پدر و مادري بر خود مي بالم كه افتخارش بر پايه نماز و روزه و خلاصه دستورات الهي است. پدرم ! هنگامي كه بياد مي آورم در سنين كودكي صداي فرياد شما در سحر به منظور نماز در گوشم مي پيچيد كه محسن نمازت قضا نشود. امروز هم همچون نوايي دلنشين در گوشم طنين مي افكند و شكر نعمت خداي را مي نمايم. سفارش مي كنم همانگونه كه تا به حال عمل كرده ايد به ياري امام بشتابيد و او را تنها نگذاريد.
و در آخر برادران و خواهرانم، به اميد اينكه انقلاب حركتي است به منظور اثبات حق و اين مسئوليت بر گردن همگي ماست، دستورات الهي را فراگيريد و در عمل نيز آنها را به كارگيريد. به خصوص عبدالرضا و محمود و حميده شما فرزندان انقلاب هستيد. من هر چه باشد مدت زيادي از سنم در زمان طاغوت گذشته است، اما شما امروز (از) نعمت حكومت اسلامي بر خور داريد و اين بزرگترين موهبتي است كه خداوند به شما ارزاني داشته است. قدر آنرا بدانيد و شكر نعمتش را بجا آوريد.
در آخر مي خواهم كه ۱۴ روز روزه و سه ماه نماز قضا برايم بجا آوريد و راجع به آنچه كه دارايي من محسوب مي شود آنطور كه پدرم تصميم بگيرد اجرا شود منتهي سعي شود اين مقدار محدودي كه دارم در جهت كمك به جنگ و امور اسلام اختصاص داده شود. در ضمن اگر نتوانستيد جنازه ام را به عقب بياوريد آنرا به روي مينهاي دشمن بيندازيد تا اقلا جنازه من كمكي به اسلام كرده باشد.
انشاءالله و من الله التوفيق
۲۶/۱۲/۱۳۶۰
ساعت يازده شب جبهه بلد ـ دزفول
افسر بعثي گفت: فرمانده شما سوار بر اسب سفيدي بود و تيراندازي ما بر او اثر نميكرد
بيشتر
رزمندگان شهيد يا مجروح شده و تنها محسن و چند رزمنده ديگر زنده بودند؛ و
شگفت آن كه همين چند نفر، توانستند 350 تن نيروهاي كماندوي بعث عراق را به
اسارت بگيرند. در حين تخليه اسيران، يكي از افسران عراقي با اصرار خواستار
ملاقات با فرمانده نيروهاي ايراني شده بود. دوستان محسن به علت مسايل
امنيتي، شخصي ديگر غير از او را معرفي كردند، ولي افسر بعثي ناباورانه گفت:
«نه! اين فرمانده شما نيست. او سوار بر يك اسب سفيدي بود و ما هر چه به
طرفش تيراندازي مي كرديم، به او كارگر نمي شد. من او را مي خواهم ببينم».
شهيد محسن وزوايي در مصاحبه اي از اين واقعه، به عنوان «عنايت ائمه هدي
عليهم السلام به رزمندگان اسلام» اشاره كرد.


دوران كودكي و تحصيلات
محسن وزوايي، در پنجم مرداد ماه سال 1339 در محله نظام آباد تهران، در دامان خانواده اي اصيل و مذهبي ديده به جهان گشود. شهيد وزوايي، دبستان و متوسطه را با نمرات عالي سپري كرد. دوره دبيرستان را در مدرسه دكتر هشترودي تهران گذراند و پس از گرفتن ديپلم، با كسب رتبه اول شيمي دانشگاه صنعتي شريف، مشغول به تحصيل شد. محسن وزوايي، در سال هاي نوجواني با راهنمايي هاي مؤثر پدر فرزانه اش، مرحوم حاج حسين وزوايي كه از هم رزمان مرحوم آيت اللّه كاشاني بود، قدم به وادي مبارزات ضد استبدادي گذاشت. پس از ورود به دانشگاه، به جريان مكتبي انجمن هاي اسلامي دانشجويان اين دانشگاه پيوست و هم زمان با شركت در فعاليت هاي سياسي و جلسات عقيدتي، از سال 1356 مسئوليت هدايت و جهت دهي به مبارزات دانشجويي ضد ديكتاتوري را در سطح دانشگاه شريف عهده دار شد.
مبارزات سياسي قبل از انقلاب
در سال هاي ورود شهيد محسن وزوايي به دانشگاه، ايشان نقش فعالي در تشكيلات اسلامي دانشگاه از خود نشان مي داد. اين جوان مبارز و پرشور، از تظاهرات خونين 17 شهريور ماه 1357 تا 12 بهمن 1357 و ورود امام خميني رحمه الله به ايران، در همه صحنه ها از جمله پيشتازان و جلوداران تظاهرات مردمي بود. او در روزهاي پرتلاطم انقلاب نيز نقش حساس هدايت را بردوش مي كشيد و در درگيري هاي مسلحانه و سرنوشت ساز 19 بهمن تا 22 بهمن 1357، حضوري پرثمر داشت. شهيد وزوايي در تصرف دو پادگان مهم جمشيديه و عشرت آباد نيز شهامت بالايي از خود نشان مي داد.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي
شهيد محسن وزوايي پس از پيروزي انقلاب اسلامي، با عزمي استوار و عقيده اي پاك و بدون وابستگي به گروه هاي سياسي، با ايمان و اتكا به خداوند، سراپاي وجود خود را در خدمت انقلاب اسلامي تحت فرمان رهبر كبير انقلاب قرار داد. با تشكيل جهاد سازندگي، به عضويت اين نهاد درآمد و براي خدمت به مردم، راهي لرستان شد. او افزون بر جهاد سازندگي، در كميته انقلاب اسلامي، بسيج مستضعفان و آموزش و پرورش نيز خدمت كرد.
شهيد محسن وزوايي از نخستين دانشجويان پيرو خط امام بود كه در جريان راهپيمايي برضد سياست هاي مداخله گرايانه آمريكا در ايران، در سالروز كشتار دانش آموزان به دست رژيم پهلوي و سالگرد تبعيد امام خميني رحمه الله عهده دار حركتي شد كه رهبر انقلاب، از آن با تعبير بديع «انقلابي بزرگ تر از انقلاب اول» ياد فرمودند و به اين ترتيب، شهيد وزوايي از جمله «علمداران گمنام انقلاب دوم» گرديد.
سخنگوي جوانان انقلابي
شهيد محسن وزوايي پس از 13 آبان 1358، به علت معلومات فراوان عقيدتي و سياسي، بهره هوشي وافر و نيز تسلط بر زبان و ادبيات انگليسي، مسئوليت سخنگويي دانشجويان مسلمان پيرو خط امام رحمه الله را در كنفرانس هاي پياپي و مصاحبه با گزارشگران رسانه هاي خارجي برعهده گرفت. هر از چند گاهي سيماي پرصلابت و مصمم او، در تمامي رسانه هاي ارتباط جمعي غرب، به عنوان سخنگوي جوانان طرفدار امام خميني رحمه الله منعكس مي شد.
شروع جنگ تحميلي
شهيد محسن وزوايي در سال 1358 هم زمان با كار تبليغاتي در جمع دانشجويان پيرو خط امام، بلافاصله با تشكيل سپاه به پاسداران پيوست و در دوره اي فشرده، آموزش هاي چريكي را در سپاه آموخت. او مدتي در سپاه به عنوان فرمانده مخابرات انجام وظيفه كرده، سپس سرپرستي واحد اطلاعات ـ عمليات را به عهده گرفت. شهيد وزوايي به دنبال تجاوز عراق به ايران، داوطلبانه به جبهه غرب عزيمت كرد. با ورود او به اين منطقه، تحولي پديد آمد؛ به گونه اي كه در عمليات سرنوشت ساز پارتيزاني به عنوان فرمانده گردان، مسئوليت محور تنگ كورك تا حد فاصل تنگ حاجيان را برعهده گرفت و ضمن حمله اي پارتيزاني به مواضع و استحكامات دشمن، به كمك هم رزمان خود، ارتفاعات حساس و سوق الجيشي تنگ كورك را از تصرف قواي اشغالگر بعث خارج ساخت.
امداد غيبي
در عمليات جديدي كه از سوي رزمندگان اسلام در ارديبهشت ماه 1360 طرح ريزي شده بود، شهيد محسن وزوايي فرمانده گردان شد. در اين عمليات، او با آن كه مجروح شده بود، ولي با گامي استوار و خستگي ناپذير و روحي اميدوار به نبرد ادامه مي داد. در حين عمليات، بيشتر رزمندگان شهيد يا مجروح شده و تنها محسن و چند رزمنده ديگر زنده بودند؛ و شگفت آن كه همين چند نفر، توانستند 350 تن نيروهاي كماندوي بعث عراق را به اسارت بگيرند. در حين تخليه اسيران، يكي از افسران عراقي با اصرار خواستار ملاقات با فرمانده نيروهاي ايراني شده بود. دوستان محسن به علت مسايل امنيتي، شخصي ديگر غير از او را معرفي كردند، ولي افسر بعثي ناباورانه گفت: «نه! اين فرمانده شما نيست. او سوار بر يك اسب سفيدي بود و ما هر چه به طرفش تيراندازي مي كرديم، به او كارگر نمي شد. من او را مي خواهم ببينم». شهيد محسن وزوايي در مصاحبه اي از اين واقعه، به عنوان «عنايت ائمه هدي عليهم السلام به رزمندگان اسلام» اشاره كرد.
تحمل درد جراحت
شهيد محسن وزوايي، نقش فعالي در طراحي عمليات فتح بلندي هاي «بازي دراز» ايفا كرد و در همين نبرد به شدت مجروح شد و به تهران انتقال يافت. او در بيمارستان با وجود درد بسيار، ناله نمي كرد و به يكي از پزشكان كه از مقاومت او در برابر درد ابراز شگفتي كرده بود گفت: «آقاي دكتر! من هر چه بيشتر درد مي كشم، بيشتر لذت مي برم و احساس مي كنم از اين طريق به خداي خودم نزديك مي شوم».
بازگشت به خط مقدم
شهيد محسن وزوايي، پس از بهبودي نسبي از مجروحيت، قدم به معركه اي گذاشت كه فرجام آن، آزادسازي خرمشهر اشغال شده بود.
او در طول جنگ تحميلي، در عمليات هاي متعدد با مسئوليت هاي گوناگون حضور داشت. در 20 آذر 1360، در عمليات مطلع الفجر فرمانده بود. در اسفند سال 1360 فرمانده گردان حبيب بن مظاهر و تيپ تازه تأسيس محمد رسول اللّه صلي الله عليه و آله گرديد كه در عمليات فتح المبين، اين گردان نوك عمليات بود. با تأسيس تيپ 10 سيدالشهداء، فرمانده اين تيپ شد. همين تيپ، در 23 فروردين ماه 1361 وارد عمليات بيت المقدس شد و براي اجراي بهتر عمليات، با تيپ حضرت رسول صلي الله عليه و آله ادغام گرديد و شهيد وزوايي نيز فرماندهي محور اصلي را عهده دار شد.
عروج عاشقانه
شهيد محسن وزوايي، از كساني بود كه نماز و عبادتش رنگي عاشقانه داشت. او هم چون عابدان راستين با خداي خويش راز و نياز مي كرد. او در اردوگاه جبهه هاي ايران، شيوه زندگي در محضر يار را فرا گرفت و راه و رسم حضور در محضر خدا را آموخت و خود را لايق عروج كرد. محسن وزوايي، اين عاشق وارسته و آگاه، پس از ماه ها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام و حماسه آفريني در عمليات هاي متعدد و به ويژه بيت المقدس، سرانجام در دهم ارديبهشت ماه سال 1361، در 22 سالگي هنگام هدايت نيروهاي تحت امر خود، بر اثر اصابت گلوله و تركش به شهادت رسيد.
وصيت نامه شهيد محسن وزوايي: (صفحه اول اين وصيت نامه بدست نيامده است ) …
بسم الله الرحمن الرحيم
ما ترس از شهادت نداريم و اين تنها آرزوي ماست در اين جبهه ها خداوند را مشاهده مي كنيم كه چگونه ملتمسانه به كمك رزمندگان اسلام مي شتابد و آنها را نصرت مي دهد و به مصداق آيه شريفه كه مي فرمايد كم من فئة قليله غلبت فئة كثيرة را مي بينيم كه تعداد محدود لشكريان سپاه اعم از سپاه و ارتش و نيروهاي مردمي بر تعداد كثيري از نيروهاي دشمن غلبه مي نمايد.
بياد دارم در عمليات بازي دراز در قسمتي از عمليات مقداد ما ۶ نفر بوديم و بر ۳۰۰ نفر غلبه پيدا نموديم. در جبهه ها چنان روحيه ايمان و ايثار مفهوم پيدا ميكند كه گويي اصلا قابل تصور نيست هنگاميكه در قسمتي از عمليات صحبت از داوطلب شهادت مي شود دعوا بين برادران مي افتد. اينها ارزشهايي است كه ملت الله ارزاني بشريت داشته است.
حقير بزرگترين افتخار خودم را عبوديت به در گاه احديت مي دانم. مي خواهم بگويم اي عازمان و اي عاشقان لقاء الله، اي مخلصين اخلاق و اي كساني كه مشغول رياضت كشيدن جهت نزديكي به درگاه خدا هستيد، بياييد تا ببينيد در جبهه ها چگونه برادران شما به آن درجه از نزديكي به درگاه خداوند رسيده اند كه نوجوان تازه داماد پس از ۳ ساعت كه از عروسيش ميگذرد در جبهه حاضر مي شود؛ آخر در كدامين مكتب چنين ارزشهايي را سراغ داريد؟
خدا را شاهد مي گيريم هنگامي كه در ۱۴ شهريور ۱۳۶۰ در سر پل ذهاب بواسطه اصابت گلوله تانك زخمي شده بودم، خون زيادي از بدنم رفته بود؛ وقتي به كمك الهي نجات پيدا كردم، در بيمارستان زجر زيادي مي بردم؛ آنگونه كه شايد قابل تصور نباشد بطوريكه در يك شب ده عدد واليوم ۱۰ به من تزريق شد تا كمي آرام گرفتم اما هنگامي كه درد مي كشيدم در عين زجر بدني، از لحاظ معنوي و روحي لذت مي بردم. حس مي كردم كه بار دوشم سبك مي شود و هنگامي كه شخص پرستار مراقب من، به مسخره مي گفت چرا اين كارها را كردي و خودت را به اين روز انداختي، به خميني بگو تا بيايد درستت كند، به او گفتم خدا خودش درست مي كنه و همينطور هم شد.
والله قسم وقتي كمي از فشار كارم كم مي شود در خود احساس ضعف و كوچكي مي كنم. آخر ميدانيد اي امت شهيد پرور ايران امروز در شرايطي هستم كه لحظه اي غفلت، خيانت به اسلام و قرآن است.
بايد با هم براي خدا تا آنجا كه در توان داريم كوشش كنيم. امروز تمام مزدوران و طاغوتيان به مقابله با انقلاب عزيز اسلامي پرداخته اند در راس آن به تعبير امام، شيطان بزرگ آمريكا و به دنبال او تمامي وابستگان ديگرش. پس از خدا غافل نشويد كه پشيماني سودي ندارد و ما بايد به تعبير امام تكليف را عمل كنيم. اگر توانستيم پيروز مي شويم و اگر كشته هم بشويم شهيد هستيم و اين نيز خود پيروزي است.
پس ما نبايد نگراني داشته باشيم؛ اين منافقان از خدا بي خبر بايد بدانند كه ملت آنها را شناخته است. اكنون كه ملت در جبهه ها حاضر شده است شما بيشتر ملت بيگناه را ترور مي كنيد. شما نامردان تاريخ هستيد كه روي تمامي جباران تاريخ را از يزيد بن معاويه گرفته تا به هيتلر سفيد كرده ايد. شرمتان باد اي خود فروختگان به اجنبي! آخر چگونه حاضر مي شويد از كودكان شيرخوار گرفته تا روحانيون معظم و جان بر كف، اين راهيان راه الله را ترور نماييد؟
اين امت بايد بداند از بزرگترين خطراتي كه انقلاب را تهديد مي كند، آفت نفوذ خطوط انحرافي در خط اصلي انقلاب يعني همانا خط امام است؛ پس خط امام را دنبال كنيد و امام را تنها نگذاريد كه نمي گذاريد. شما امت مسلمان ايران در تاريخ جهان نمونه هستيد. شما فرزنداني تربيت نموده ايد كه شهادت را بالاترين سعادت خود مي شمارند و فقط روي پشتوانه الهي حساب مي كنيد و شكست در راه چنين حركتي مفهومي ندارد.
خدا را شكر مي كنم كه نعمت زجر كشيدن در راهش را نصيبم نمود. خدا را شكر مي كنم كه نعمت شركت در عمليات به منظور روشن كردن سرزمينهاي سرد و بي روح گشته از وجود صداميان به نور خدايي نصيبم شد و از خدا مي خواهم كه شهادت در راهش را نصيبم فرمايد و آنگاه كه به مشيت الهي از اين دنياي فاني رفتم در زمره شهدا به حساب مي آيم و از خدا مي خواهم كه مرا به حال خود وا مگذارد كه بنده اي حقير و زبون هستم و به درگاه كسي غير از تو نميتوانم رو بياورم. اللهم ارزقنا شهادة في سبيلك
و اما پدر و مادرم از وجود داشتن چنين پدر و مادري بر خود مي بالم كه افتخارش بر پايه نماز و روزه و خلاصه دستورات الهي است. پدرم ! هنگامي كه بياد مي آورم در سنين كودكي صداي فرياد شما در سحر به منظور نماز در گوشم مي پيچيد كه محسن نمازت قضا نشود. امروز هم همچون نوايي دلنشين در گوشم طنين مي افكند و شكر نعمت خداي را مي نمايم. سفارش مي كنم همانگونه كه تا به حال عمل كرده ايد به ياري امام بشتابيد و او را تنها نگذاريد.
و در آخر برادران و خواهرانم، به اميد اينكه انقلاب حركتي است به منظور اثبات حق و اين مسئوليت بر گردن همگي ماست، دستورات الهي را فراگيريد و در عمل نيز آنها را به كارگيريد. به خصوص عبدالرضا و محمود و حميده شما فرزندان انقلاب هستيد. من هر چه باشد مدت زيادي از سنم در زمان طاغوت گذشته است، اما شما امروز (از) نعمت حكومت اسلامي بر خور داريد و اين بزرگترين موهبتي است كه خداوند به شما ارزاني داشته است. قدر آنرا بدانيد و شكر نعمتش را بجا آوريد.
در آخر مي خواهم كه ۱۴ روز روزه و سه ماه نماز قضا برايم بجا آوريد و راجع به آنچه كه دارايي من محسوب مي شود آنطور كه پدرم تصميم بگيرد اجرا شود منتهي سعي شود اين مقدار محدودي كه دارم در جهت كمك به جنگ و امور اسلام اختصاص داده شود. در ضمن اگر نتوانستيد جنازه ام را به عقب بياوريد آنرا به روي مينهاي دشمن بيندازيد تا اقلا جنازه من كمكي به اسلام كرده باشد.
انشاءالله و من الله التوفيق
۲۶/۱۲/۱۳۶۰
ساعت يازده شب جبهه بلد ـ دزفول
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 19:42 توسط غریبه
|
دشمن در جنگ نرم تلاش مي کند با استفاده ازابزارهاي فرهنگي و ارتباطي پيشرفته و با شايعه و دروغپراکني و استفاده از برخي بهانه ها ميان آحاد مردم ترديد بد بيني و اختلاف ايجاد مي کند.در اين جنگ نرم وظيفه مجموعه فرهنگي اين است که هنر را تمام عيار و با قالبي مناسب به ميدان آورد تا تاثيرگذار شود.